|
درباره وبلاگ به وبلاگ ترنم کزازی خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
ترنم کزازی
یکشنبه 16 مهر 1391 :: 15:40 :: نويسنده : taranomkazazi
مشترکان سیم کارتهای اعتباری همراه اول از طریق تماس با تلفن گویای 444 میتوانند نسبت به افزایش اعتبار سیم کارت خود اقدام كنند. یکشنبه 16 مهر 1391 :: 15:40 :: نويسنده : taranomkazazi
اکثر ما گوشی های تلفن همراهی داشتیم که هیچ شباهتی به گوشی های امروزی ندارند. آن زمان کاربران موبایل دغدغه های کاربران گوشی های هوشمند امروز را نداشتند. یکی از این دغدغه ها که اکنون به یک مشکل بزرگ تبدیل شده مصرف باتری است. در سال های اخیر پیشرفت تلفن های همراه پردازنده ها و نمایشگرهای آن ها از پیشرفت صنعت باتری های قابل شارژ پیشی گرفته و اگر با بعضی از آن ها چند ساعت بازی کنید باید دور تماس و پیامک را خط بکشید و در به در به دنبال یک شارژر بگردید. در زیر چند ترفند ساده برای افزایش عمر باتری اینگونه گوشی ها را به شما معرفی می کنیم: یکشنبه 16 مهر 1391 :: 15:38 :: نويسنده : taranomkazazi
1. اگر از بلوتوث استفاده نمیکنید، آن را خاموش کنید. یکشنبه 16 مهر 1391 :: 15:37 :: نويسنده : taranomkazazi
ارسال پیام: بهتر است سعی شود پیامها در کارت حافظه ذخیره شوند، نه در حافظه تلفن همراه.
یکشنبه 16 مهر 1391 :: 15:17 :: نويسنده : taranomkazazi
تقریبا تمام اپراتورهای تلفن همراه در جهان کدهای ویژهای دارند که به واسطه بهکارگیری این کدها کاربران میتوانند میزان کارایی گوشی تلفن همراه خود را بالا برده و بر برخی از قابلیتهای آن بیفزایند. برخی از این کدها در حقیقت فرامینی هستند که بهصورت عادی در منوی گوشی تلفن همراه موجود است و استفاده از این کدها در حقیقت به نوعی میانبر برای همان فرامین محسوب میشود.
سهشنبه 11 مهر 1391 :: 15:30 :: نويسنده : taranomkazazi
شب آرامی بود دوشنبه 10 مهر 1391 :: 08:23 :: نويسنده : taranomkazazi
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60- 70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,, به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,, ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد
دوشنبه 09 مرداد 1391 :: 10:37 :: نويسنده : taranomkazazi
|
||||
|
|